قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

دغدغه های مادرانه وزنانه وکودکانه

۱۳٩٠/۱٠/٢٦
ن : ،مامان کیارش نظرات ()

قدری بی احساس تر...

کلمات کلیدی :

مثل خیلی وقتهابرای آنچه که به روحم نزدیک نبود -خرید-از خانه بیرون زدم .بازهم قصه ی ادمها تکرار می شد ودردی گم ومبهم مثل همیشه در رگهایم جاری شد.از چه می ترسم ؟از کدام ثانیه ی آدمها واهمه دارم که شتاب گامهایم خودم را هم به سردر گمی می کشاند؟چشمم که به سیب وپرتقالهای درشت وبراق افتاد،بی اختیار گامهایم از نفس افتادند وایستادم !بیماری این روزهای کیارش دلیلی محکم بودبرای اینکه از کنار آن همه رنگ ولعاب ساده نگذرم . هنوز در گیر انتخاب بودم که صدایی مردانه وپر طمطراق رعشه بروجودم انداخت:"بی خود کردی می گی 2کیلو بگیرمی زنم توی دهنت که حالت جابیاد زنیکه ی ...."بهت واضطراب واندوه ،هرسه به سراغم آمدند.روبرویم زنی ایستاده بودبااندوهی در چشمهای کم فروغش،بابهت واضطراب از مشت مردی که مردیش مرده بود وتنها جسمی مردانه را در پوششی موقربه دوش می کشید!

لال شده بودم انگار ،اما درونم پر از فریادی بود از جنس آتشفشان !مراچه می شد؟چگونه اندوه زنی که تمام دلخوشیش بردن یک کیلو کدو برسفره ی فرزندان بود را در سیاه چال اندیشه ام دفن کنم ؟بی آنکه بدانم کجا ایستاده ام ،بی آنکه جرات نگریستن به چهره ی دردمند زن را داشته باشم ؛گفتم :"گناه کیست که او دوست دارد چیزی برای دلخوشی قرزندان به خانه ببرد؟این همه توهین وناسزا پاسخ کدام بی حرمتی وبی مهری او بوده است ؟"ومرد خشمگین تر از گذشته پاسخم داد:"شکمت سیره ،خبر نداری کدو از کیلویی 800تومن رسیده به 1500تومن !" بی اعتنا به زهر چشمهایش گفتم :" کاش شکم سیر شعور می آورد!" حرف تلخی نزدم اما مرد به یکباره فروریخت !"خانوم من اصلا قصد توهین به همسرم رو نداشتم شما بد متوجه شدی من چیزی بهش نگفتم جان بچم !گفتم مملکت مارو باش ببین چه خبره ؟مردم آخه چه جوری باید شکم زن وبچشونو سیرکنن؟!"وبعد روبه زن کرد وگفت "سبزی هم می خوای ؟میوه هم بگیرم ؟ میو ه فروش و چند نفری که از اول داستان حاضر بودند به آرامی خندیدند."یعنی این اقا می گه اون حرفایی که زدم به زنم نبود؟خوبه والله از این به بعد زنمون رو به باد وفحش وکتک بگیریم وبعد بگیم این اعتراضی بود به بی قانونی وگرانی و...باتو نبودم عزیزم !

تلختر از همیشه خندیدم !این من بودم که اندوهی را کشتم یا من بودم که اندوهی راخلق کردم ؟ به خانه برگشتم بی آنکه لحظه ای آن چشمهای ساده وپر اشک از ذهنم دور شده باشند ومی دانستم این آخرین بارنخواهد بود که آن دو چشم تلخی گریه هایی از این دست را تجربه خواهند کرد.ومی دانستم او آخرین زنی نیست که غرورش در خیابان به تاراج می رود ومی دانستم من آن زنی نیستم که  از سکوت راضی باشم ونه از فریاد ...قدری بی احساس تر بودم کاش...!َ

 

 

 

 

 

 

 



۱۳٩٠/۱٠/٢۳
ن : ،مامان کیارش نظرات ()

مادرانه

کلمات کلیدی :

نازنین کیارش

نه تو مرا می شناسی ونه من تورا،اما تونفسهای مرا می شنوی .آرام می گیری ومن نفسهایت را می شنوم وبی تاب می شوم ! کی میشود مرا بشناسی ومادر بخوانیم ؟حسرت شنیدن صدایت لحظه هایم را به فریاد می آورد.

من وتو باهم بودیم ماهها ؛ باهم و دور از هم .تو در من نفس می کشیدی وقد می کشیدی ومن با تو به اوج می رسیدم .تو فراتر از من بودی ،فراتر از خونی که در رگهایت می دواندم ،فراتر از عطشی که به آتش وجودت آفریده بودی ....ومی خواستی از قفس من رها شوی رهاتر از نسیم ،رهاتر از باران ...ومی خواستی پر بگیری در آسمانی مه تمامش برای تماشای چشمهایت کم بود!تو غرور گمشده ی سالهای بی قراری منی ! روح صدهزار سال خفته و نوشکفته ی من !

من تو را بی دغدغه ی فردایی که دل وجانم را لحظه لحظه خواهد سوخت ،زادم ؛بی دغدغه ی قخطی ،بی دغدغه ی مرگ ...وتوآمدی به قیمت نیامدن من ...

نازنین !

کاش نقاش بودم وتصویر خواب نازت را بر تمام سپیدی های زمین می کشیدم ،تصویر چشمان دریایی و لبخند معصوم و دستان سخاوتمندت را...

بی گمان در خنده هایت طعه خدا نهفته  است که این چنین شیرین ودلنشینند



۱۳٩٠/۱٠/۱٩
ن : ،مامان کیارش نظرات ()

سرگشته

کلمات کلیدی :

تورا چه می شود ؟

در نگاهت غروری جاریست که به کلامت نمی رسد

آن گاه که واژه هایت را

بی حضور چشمانت مرور می کنم

تنها ،جوانه ای هستی

که برای روییدن بی تاب است

اما سرزمین خود را نیافته است ....



۱۳٩٠/۱٠/۱۸
ن : ،مامان کیارش نظرات ()

سنگ صبور

کلمات کلیدی :

سنگ صبور !

در سینه ی من بشکن وخود راخلاص کن

بگذار همه ی شهر بدانند،

آن سنگ همیشه

دل من بود!

بگذار خدا بداند

من ،سربر شانه های خود گذاشتم وگریستم ...

مگرچندقدم مانده است به انجماد؟

که با "ها" کردن دستهایم "هو"می شوم

درمیان مردمی که دستکش به دست دارند

وحتی برای معشوقه هایشان"کلاه "از سر برنمی دارند.

بشکن !

بشکنی اگر تکه تکه ی وجودم "دل" خواهد شد.

بشکن در من ،

زیرا تو نخستین سنگی هستی که اندوه شیشه ها را می فهمد!

هی ،شب نزدیک !

جلوتربیا وسفیدی دیوارهای بلند خانه ی مرا هم تسخیر کن !

بگذار هیچ روزنه ای خالی از وجودت نباشد

به خانه خانه ی جدول سردر گمی بشر هجوم ببر

وبگذار اندیشه های پرشکوهش

به دنبال پاسخ "سه "حرفی

خانه ی "سیزده "افقی

تمام لغت نامه های نفهمی را زیر و رو کند...

بگذار حل معمای "عشق "و"درد"و"مرگ "

او را به سمت عطر مسموم آخرین سیگار روانه کند!

"سیگار"تنها چیزی که تلخی "عشق و درد ومرگ "را

یکجا در خود خفه کرده است !

پایینتر بیا

وسطر سطر تنهایی مرا پر کن

بگذار بی آنکه ستاره ای برایم اورده باشی بستایمت

وپس از یک نگاه طولانی به خدا معرفی ات کنم

واعتراف کنم آنقدر شجاع هستی که برای همه سیاه باشی !

بشکن سنگ صبور ونهراس از شکستن

زیرا من سالهاست باسنگ نگاه در ودیوار شکسته ام ....



۱۳٩٠/۱٠/٩
ن : ،مامان کیارش نظرات ()

دیدار

کلمات کلیدی :

برمی گردم ،

مثل همیشه ،

بادستهایی تهی تر از دیروز !

سالهاست روی نعش خودم افتاده ام

وبرای جان دادن ایمانم مجلس ختم می گیرم .

کسی هست :

کسی که نعشم را با من به دوش می کشد.

کسی که برای تنهاییم دعا میکند

کسی که تنهاتر از من است

وحتی از نیمه شبهای باران نخورده ی کوچه !

من دیدمش ،

درست وقتی که مرا می دید

کنار قاصدکی که دیگر نمی خواست پیامبر باشد

کنار پیامبری که تمام رسالتش را فریاد زده بود.

من دیدمش

درست وقتی که حواس اینه را پرت کرده بود که مرا نبیند

درست وقتی که دررا به هم کوبید

تاباد عصیانم را سرک نکشد!

من دیدمش !

وبا چشمانم دستانش را فشردم

آن گاه باشجاعت

عصیانی دیگر را طرح زدم ،

زیرا اکنون دیگر به تنها نبودنم ایمان داشتم !...



۱۳٩٠/۱٠/۳
ن : ،مامان کیارش نظرات ()

گنج تشویش

کلمات کلیدی :

خدایا پریشانی را از من مگیر.پریشانی نه آن حس بی قراری است که از نبود کسی در ماست ،نه آن رنجی است که از دیگران می کشیم ،پریشانی گنج درون است .سودای رسیدن ،اضطراب جاماندن ،تمنای بودن ،هست شدن !

آنگاه که هیچ صدایی از برون آزارت ندهد وندای درون پیوسته بی خوابت کند؛آنگاه به پریشانی رسیده ای !من می ستایم این فریاد را ،این رنج را ،این بی تابی  مدام را...من می ستایم آن کبوتری که بی پر وبال سودای رفتن داردو ارزو میکنم بی بال وپری را،اگر عطش پرواز را برای همیشه در دلم زنده نگاه دارد.من از بی آرزویی خسته ام !پروبالم را کاش نیابم .آرزوی پرواز شبهایم را بی خواب می کند. من از خفتگی بیزارم .....