قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

دغدغه های مادرانه وزنانه وکودکانه

۱۳٩۱/۳/۳٠
ن : ،مامان کیارش نظرات ()

پیامبری در پستوی خانه

کلمات کلیدی :

من نخستین پیامبرم!

نخستین زنی که

مبعوث شده است

تابرهاند چشمها را از سیاهی !

دیشب ،

هزار قطره

اشک

برچشمان من الهام شد،

ونازل گردید

هفتاد سوره دلتنگی

بر تک تک سلولهای قلبم !

فریاد زدم

بی هراس شب پرستان

خورشید را

وتاباندم

تلالو آیینم را

به تمام آیینه های زمین !

وشکستم

-یک تنه -

تمام بتها را

ومترسکها را

وصلیبها را

ودرختان بید مجنون را

که صدهزار سال است

به احترام خود،

خم شده اند برخویش!

وخشکید رسالتم

در ضجه های نیمه شبان کودکم ؛

وپیچ وتاب حلقه حلقه های پیازی

که در ماهیتابه ی جهالت این قوم

-روزها وشبها-

طلایی وقهوه ای وسیاه شدند

وهرگز کسی

بوی رسالتم را

بوی آیینم را و

بوی خدایم را از آن استشمام نکرد!

مرا به غار تنهاییم یرگردان ؛

خدایا!

از پیامبر بودن خسته شده ام.

می خواهم ساعتی عاشقت باشم

ودر آغوش بی نیازت  شادمانه بگریم ...



۱۳٩۱/۳/٢٤
ن : ،مامان کیارش نظرات ()

برهوت

کلمات کلیدی :

 

حسرتی ست روی گونه هایم

نه از جنس بوسه ،

از جنس اشک !

تا ساعتی جان بخشد

وسعت

ترک خورده ی

برهوت لبانم را...



۱۳٩۱/۳/٢۳
ن : ،مامان کیارش نظرات ()

غزل

کلمات کلیدی :ییلاق، قشلاق، کوچ، ایل

  • این روزها  که گویا قفل شده است ذهنم دفتر شعر قدیمی ام مرتب پیش رویم باز است و گاهی نوشته هایی که دوستتر می دارم برای شما نیز می نویسم.

ترکم مکن ، هرچند می دانی نمی مانم

لختی بمان ،وقتی که می دانی پریشانم

تو آخرین تصویری از ایلی که کوچیده ست

اهل کدامین ورد*ییلاقی ؟نمی دانم !

اما همین شبها ،همین شبهای دلتنگی

این لحظه ها که بوی تو گل کرده درجانم ،

باآنکه پاییزم ،سراسر زرد وبی برگم

جا می کنی آرام در ییلاق چشمانم

با امتداد هر نگاهت شعر می گویی

سرمی گذاری گرم بر قشلاق دستانم

با این همه تا پلک می بندم  گریزانی

نه اهل این سامان نبودی خوب میدانم!

بعد از تو هرشب پای این دیوار دلتنگی

باتیشه ات فرهاد ،صددل نغمه می خوانم

آبی !همین امشب بمان تا صبح راهی نیست

سردت اگر شد با نفسهایت بسوزانم

حالا که می دانی غرور وحشیم له شد

حالا که می دانی چقدر از شب گریزانم

از دشت چشمانم مرو ای ایل بارانی

تسبیح سان برگرد دستانت مچرخانم!

شیرین ترین لیلای ایلم خوب می دانی

مجنون تر از فرهاد خواهی رفت می دانم ....

     *ورد_vord_یورت،یورد.اقامتگاه فصلی عشایر.



۱۳٩۱/۳/٢٢
ن : ،مامان کیارش نظرات ()

اشتباه

کلمات کلیدی :اشتباه

گاهی اشتباه می کنم

اما

تو

اشتباه نیستی

باورت دشوار است...



۱۳٩۱/۳/۱٩
ن : ،مامان کیارش نظرات ()

من.خدا.شیطان

کلمات کلیدی :

مشاهده یادداشت خصوصی



۱۳٩۱/۳/۱٧
ن : ،مامان کیارش نظرات ()

سیم آخر

کلمات کلیدی :

ساده می شود

ومی زند به سیم آخر

تا مدیون هیچ دستی نباشد!

هی برای رفتنش بهانه می تراشد

وسرخ می شود

عین ماهی قرمزی

که پیش از تحویل سال عزادار جفتش شد!

حوالی آسمان بود

که دلش منفجر شد

قبل از رسیدن به سیا ه چالی 

که

آرزوهایش را درخویش کشیده بود!

همه می گفتند به سیم آخر زده است

حتی مردگانی

 که

چراغ موشی را هم درک نکرده بودند؛

حتی ادیسون

که فقط یک سیم را می شناخت

وحتی مادربزرگم

که

اصلا نمی دانست سیم آخر کجاست!!!

همه می گفتند اما

هیچکس نمی دانست

سیم آخر را به دلش زده است،

پرنده.

پیش از آنکه به اولین ستاره برسد

پیش از تاریکی!

 

پی نوشت:خاصیت گردگیری کتابخونه اینه از لای هر کتابی برگه ای می افته وبعد یهو برمی گردی عقب وباخودت می گی چرا اینو نوشتم ؟چه خبر بوده؟گاهی هم تاریخ ومکان دقیق رو می بینی و اساسا دلتنگ روزهای رفته می شی .به هرحال اینم ره آورد گردگیری کتابخونه است .نوشته آبان 83همین



۱۳٩۱/۳/۱٧
ن : ،مامان کیارش نظرات ()

تلافی

کلمات کلیدی :

می خواهم

گودالی حفرکنم

در دلم

به عمق چشمانت؛

تااگر به خواست سنگی در پیش پایت

در آن افتادی

امید خلاصیت نباشد هرگز!...

 

 

پی نوشت:بعد از مدتها قلمم طور دیگری چرخید! اینم از خاصیت هوای گرم وخنکای کولره لابد!!!



۱۳٩۱/۳/۱٥
ن : ،مامان کیارش نظرات ()

بیست وپنج سالگی

کلمات کلیدی :

به خودم آمدم

باپیراهنی از جنس بلوغ

وکفشهایی از جنس بیست وپنج سال فراموشی

به خودم آمدم

در یک زمستان سرد وبرفی

روی دنده ی لج برفهای یخ رده

که باهیجان

مرا به جلو می راند

ومن از ترس

به عقب می افتادم !

هیچ چار راهی در مسیرم پیدا نشد

که تردید کنم

کدام سمتش به خودم ختم می شود!

برف می بارید

وپاهایم

همچنان برای من که نه،

برای خودشان می رفتند

ومی رفتند

تا دراین جاده ی بی آفتاب

عقده های بیست وپنج ساله شان را

خالی کنند

در

کفشهای صبوری که

بیست وپنج سال

انتظار می کشیدند

تا وجودشان را

به رخ برفهای نیم بند بکشند

وبه رخ دندانهایم

که روی دوششان سوارند

واز شدت ضعف

تکلم مرا مختل کرده اند!

به خودم آمدم

پنج دقیقه

مانده به خبر بیست ویک

وقتی همه ی آنتن های شهر من _شهر برفی من_

سیگنال "اشی مشی " دریافت می کردند

وپدرم درست مقابل تلویزیون

نعلبکی چایش را فوت می کرد ،

وبرادرم که در صفحه آگهی ها

بدنبال جراح زیبایی می گشت

تا رگ غیرتش را عمل کند

به سبک بینی دختران همکلاس!

ومادرم

که بی خیال زمین لرزه ی جنوب شرق آسیا

دستهایش را بالش کرده بود

وخواب کودکیش را می دید

با چشمانی باز...

به خودم آمدم

در فکرکسی دیگر

که آرزو می کرد

بتواند در چشم من بخودش بیاید

وبفهمد برایش تره خورد می کنم ؛یانه ؟

کسی که کله اش بوی قرمه سبزی می داد!

 

پی نوشت:دیروز لای نوشته هایم این نوشته که متعلق به 25سالگی ام بود را یافتم وبااندکی تغییر گذاشتم توی وبلاگ خوشحال می شم بدونم چقدر زبانم تغییر کرده ؟

 



۱۳٩۱/۳/٥
ن : ،مامان کیارش نظرات ()

جاده

کلمات کلیدی :جاده

حیف از آنروزها که گم شد ورفت

آسمانی که خوب بود وگذشت

حیف از آن روزها که آه ای  کاش

می شد از جاده ها به آن برگشت!

من وتو قصه ای غریب شدیم

داستانی زرونق افتاده

منم اینک مسافری تنها

بی تو در امتداد این جاده ...

جاده ای سرد وخشک وبی پایان

پراز اندوه ووحشت رفتن

گاه گاهی به خویش می گویم

کاش بودی هنوز هم بامن!

جاده در انتظار گم شدن است

انتظار غروب وتنهایی

می روم گفته بودمت روزی

می رسم تا طلوع شیدایی!

منم اینک به جاده دلداده

عابری از تبسم افتاده

پشت سر هیچ نیست ،حتی تو

پیش روهیچ،هیچ جز ...جاده...

 



۱۳٩۱/۳/٥
ن : ،مامان کیارش نظرات ()

شب آرزوها

کلمات کلیدی :

 خدایا!در شب آرزوها گلایه هایم را برای تو می فرستم شاید آرزوهای گم شده را درآن بیابی !

فریادمی کشد

استخوانهایم ،دستانت را

زار می زند گیسوانم

تلخی چشمانت را

له شده است ،خنده هایم

زیر چار چرخ بی اعتمادیت !

در هم پیچیده ای نسخه ی آرزوهایم را!

خداوند مرا نیمه ی  تو نیافرید

نیم تو آفرید،

نیم زندگیت ،

نیم مردنت ،

نیم سهمت از بودن ،وحتی نبودن !

بالهای مرا بسته اند

به سنگینی پاهای تو

تا به نام آزادی،

لذت پرواز در بالهایم مچاله شوند...

سیاه شده است

ریه هایم ،

از لذت پک های پی در پی سیگارت !

خشکانده است رنگ را

سیاه وسفید نگاهت

در تمام نقاشی هایم .

چقدر بزرگ وباشکوهی

-مثل خداوند-

خدا سرنوشت تو را می نویسدو

تو

سرنوشت مرا!

نه ،

تو بزرگتری از خداوند

آنقدر بزرگ که به چشم می آیی

وخدا هرگز به چشم نمی آید!َ

پی نوشت: رنجهایی هست که  شنیدنشان مرا عمیقا در خویش فرو می برند!

گاهی احساس می کنم  بر صورتم ،سنگینی  دستی که گوش دیگری را نواخته است ...