قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

دغدغه های مادرانه وزنانه وکودکانه

بیست وپنج سالگی

کلمات کلیدی :

به خودم آمدم

باپیراهنی از جنس بلوغ

وکفشهایی از جنس بیست وپنج سال فراموشی

به خودم آمدم

در یک زمستان سرد وبرفی

روی دنده ی لج برفهای یخ رده

که باهیجان

مرا به جلو می راند

ومن از ترس

به عقب می افتادم !

هیچ چار راهی در مسیرم پیدا نشد

که تردید کنم

کدام سمتش به خودم ختم می شود!

برف می بارید

وپاهایم

همچنان برای من که نه،

برای خودشان می رفتند

ومی رفتند

تا دراین جاده ی بی آفتاب

عقده های بیست وپنج ساله شان را

خالی کنند

در

کفشهای صبوری که

بیست وپنج سال

انتظار می کشیدند

تا وجودشان را

به رخ برفهای نیم بند بکشند

وبه رخ دندانهایم

که روی دوششان سوارند

واز شدت ضعف

تکلم مرا مختل کرده اند!

به خودم آمدم

پنج دقیقه

مانده به خبر بیست ویک

وقتی همه ی آنتن های شهر من _شهر برفی من_

سیگنال "اشی مشی " دریافت می کردند

وپدرم درست مقابل تلویزیون

نعلبکی چایش را فوت می کرد ،

وبرادرم که در صفحه آگهی ها

بدنبال جراح زیبایی می گشت

تا رگ غیرتش را عمل کند

به سبک بینی دختران همکلاس!

ومادرم

که بی خیال زمین لرزه ی جنوب شرق آسیا

دستهایش را بالش کرده بود

وخواب کودکیش را می دید

با چشمانی باز...

به خودم آمدم

در فکرکسی دیگر

که آرزو می کرد

بتواند در چشم من بخودش بیاید

وبفهمد برایش تره خورد می کنم ؛یانه ؟

کسی که کله اش بوی قرمه سبزی می داد!

 

پی نوشت:دیروز لای نوشته هایم این نوشته که متعلق به 25سالگی ام بود را یافتم وبااندکی تغییر گذاشتم توی وبلاگ خوشحال می شم بدونم چقدر زبانم تغییر کرده ؟