بانو

ساعت به وقت حادثه دلتنگیست

یعنی دم غروب تو می آیی

یعنی اگر که دیر کنی بانو

باز این دل است وشروه ی شیدایی

بانوی عشق!حادثه نزدیک است

از خواب ناز کودکیت برخیز

بامن بگو که قلب تو می لرزد

بانوی ایل ,دخترک پاییز!

شاید،هنوز خوب نمیدانی

مفهوم آن نگاه پریشان را

آن چشمهای مضطرب پراشک

آرامش دروغی طوفان را...

بانوی من !عشق هنوز اینجاست

پشت سکوت نقره ای چشمت

من حدس می زنم که خدا فهمید

راز قنوت نقره ای چشمت

بانوی چشمه های زلال درد

بانوی کوچ دخترک باران

برگرد وبا نگاه اهورایی

خورشید رابه خاطره برگردان ....

/ 6 نظر / 11 بازدید
مهسا

با سلام دوست عزیز،وبلاگ خوبی داری،بهش بیشتر برس [لبخند] من هم گروه اینترنتی دارم،با کلی مطلب جذاب و قشنگ،هر کی عضو شده کلی از دوستاش هم آورده تو گروه ما و محیط خیلی شاد و پر از خنده ای داریم! البته گاهی هم غم داریم ولی کمه [خجالت] اگه میخوای بیای پیش ما به آدرس که گذاشتم سر بزن،منتظرتم [قلب][لبخند]

صدام

سلام بر کیارش و مامانش .یک قطعه عکس بزار ببینیم این کیارشی که شمارا به بغما برده چه شکلیه؟ آخه چند تا کیارش با ماماناشون توی گوگل حضور دارند ببینیم کدوم کیارشش خوش تیب ترو تو دل بروتره!

صدام

سلام دلنوشته ی بانو برای مامان نویسنده است یا مامان کیارش؟

همکار

سلام .متین و موجه و وزین بامحیطی شیک .اما مطالب غمی نهفته در خویشتن دارند که ابهام آفریننذواژه های یاس آفرین در مطالب کم نیستند.محیط بلاگ و نوشته ها فاخرند.راستی نوشته درباره خالقی و صدرا را ندیده ام

بازم من!

سراپا اگر زرد و پژمرده‌ایم ولی دل به پاییز نسپرده‌ایم چو گلدان خالی لب پنجره پر از خاطرات ترک خورده‌ایم اگر داغ دل بود ما دیده‌ایم اگر خون دل بود ما خورده‌ایم گواهی بخواهید اینک گواه همین زخم‌هایی که نشمرده‌‌ایم دلی سربلند و سری سربه‌زیر از این دست عمری به سر برده‌ایم ×××

دختر ترک

بانوی ایل! دخترک پاییز! سپاسگزارم از این بخشندگی که گرمای دردمند شعرت را به جانم ریختی و غربتم را به وجودت گوارا کردی روح بلندت قاره پیماست باور کن!