هذیان

لنگر انداخته بود،

ناخدای بی حواس دلم  درناممکن !

آنجاکه رد پای کلاغها،

آسمان را سیاه نمی کند؛

وگوش پنجره

برای شنیدن بوق ممتد خیابان ،کر است ...

من ، دل بسته شده ام !

همه ی شهر می گفتند،مادرم می گفت .

چقدر طول کشید

تا بفهمم

به جای هذیان ،دروغ بگویم ....

سربه راه شده ام !

مادرم می گفت ،

همه ی شهر هم می گفتند....

/ 1 نظر / 10 بازدید
شاید یکی مثل Q

فکر می کنم این شعر آشناست