یک سبد تنهایی

سالهاست تنهایم .تنهاییم اما هر بار رنگی دارد هر زمان نقشی .تنهایم ،آری تنها:من ومن !تنهاییم از آنروست که من باخویش یکی نیستم .با خود درد دل نمی کنم ،با خود حرف نمی زنم ،از درون خود چیزی نمی پرسم ...واین سالها از همیشه تنهاترم از همیشه دورترم از خود.

هی رنجهای تازه ،هی غصه های نو!من اما هیچ نیاموخته ام از این روزها جز سکوت !حالا مدتی است از سکوت هم فرار می کنم .راهی ندارم ،باید بگذرم از سکوت .سکوت یعنی خودم یعنی خلوت صمیمانه با خودم .ومن از خود گریزانم می خواهم بروم تا ته دره های دور ،تا انتهای کوچه های بی نشان !سبد تنهاییم را پیش رویم بگذارم وروزهای برباد رفته ام را زار  زار بگریم ...

/ 0 نظر / 15 بازدید