در شهر عروسکها

شاعر شدم وبهار دستم را خواند 

عشق آمد وانتظار دستم را خواند 

در شهر عروسکان دل خوش به نگاه 

آیینه شدم ،غبار دستم را خواند...

/ 9 نظر / 10 بازدید

زیباست انصافا زیبا سروده ای .چه قدر درد انسانها شبیه هم اند.اگر شیوه های بیان متنوع نبود زندگی برای همه یکسان و بی معنی می شد.اشتباه کردم هنوز هم رنگ اصالت در سروده هایت موج می زند.همچنان شیرین !

بابا لنگ دراز

مرحبا . . . . . . . . . [دست]

اگه یه خورده زرنگ باشی نه بهار و نه انتظار ونه غبار دستت رو نمی خونند

[خوشمزه]

خارکویر

اگر گفتم دعای می فروشان/چه باشد حق نعمت می گزارم@من از بازوی خود دارم بسی شکر /که زور مردم آزاری ندارم(حافظ )

مهدی آخرتی

وبلاگ مهدی آخرتی دوباره به روز است شما دعوتید

سلام "غ ما غریبه ها اگه بخوایم یادداشت های خصوصی رو ببینیم باید کی رو ببینیم.راهنماییم کن آخه خیلی غریبم.

دختر ترک

آخرین نوشته ات که برای از ما بهتران است...اما بی صبرانه منتظر روزی ام که کتابی رو در دست بگیریم که نویسنده اش ا.ف. باشه....بشتاب نازنین! :)

سلام کار خوبی کردی قالب وبلاگتو عوض کردی.این قطعه عصیان رو یه کاریش کن !