دیدار

برمی گردم ،

مثل همیشه ،

بادستهایی تهی تر از دیروز !

سالهاست روی نعش خودم افتاده ام

وبرای جان دادن ایمانم مجلس ختم می گیرم .

کسی هست :

کسی که نعشم را با من به دوش می کشد.

کسی که برای تنهاییم دعا میکند

کسی که تنهاتر از من است

وحتی از نیمه شبهای باران نخورده ی کوچه !

من دیدمش ،

درست وقتی که مرا می دید

کنار قاصدکی که دیگر نمی خواست پیامبر باشد

کنار پیامبری که تمام رسالتش را فریاد زده بود.

من دیدمش

درست وقتی که حواس اینه را پرت کرده بود که مرا نبیند

درست وقتی که دررا به هم کوبید

تاباد عصیانم را سرک نکشد!

من دیدمش !

وبا چشمانم دستانش را فشردم

آن گاه باشجاعت

عصیانی دیگر را طرح زدم ،

زیرا اکنون دیگر به تنها نبودنم ایمان داشتم !...

/ 1 نظر / 9 بازدید
بابا لنگ دراز

سلام .از وبلاگتون بازدید کردم , نوشته هاتون عالیه , موفق باشید!! باز هم سر میزنم !!